السيد الطباطبائي ( مترجم : گرامى )
367
آغاز فلسفه ( ترجمه بداية الحكمه ) ( فارسى )
بارىتعالى كه علت نخستين همهء موجودات است ، به نحو وجوب و ضرورت مىباشد ، و او اين وجوب و ضرورت را نه از غير ، بلكه از خود دارد ، چرا كه هرچه غير او فرض شود معلول و مخلوق او مىباشد ، و معنا ندارد كه معلول ، وجود علت خود را ضرورى گرداند . بنابراين او واجب الوجود بالذات است ، و نسبت وجود به ذات وى ، وجوب ذاتى مىباشد . با توجه به ادلهء توحيد ، وجوب بالذات منحصر به همين مورد است . وجوب بالغير هرگاه شىء به گونهاى باشد كه به لحاظ ذاتش نه اقتضاى وجود داشته باشد و نه اقتضاى عدم ، اما به سبب امرى خارج از ذات ، وجود براى آن ضرورى شده باشد ، آن شىء را واجب بالغير خوانده مىشود . تمام موجودات ، غير از خداى سبحان ، واجب بالغير هستند . زيرا به مقتضاى قاعدهء « الشّىء ما لم يجب لم يوجد » يك شىء تا وجود برايش واجب و ضرورى نگردد ، موجود نمىشود . بنابراين ، آنچه در خارج تحقق دارد ، جملگى واجب الوجودند ، و چون همهء اين موجودات به استثناى خداى سبحان ذاتا ممكن مىباشند ، لامحاله اين وجوب و ضرورت را از علت خويش دريافت كردهاند ، و در نتيجه واجب بالغير مىباشند . وجوب بالقياس هرگاه وجود « الف » در ظرف ثبوت « ب » ضرورى و لازم باشد ، گفته مىشود كه الف وجوب بالقياس نسبت به « ب » دارد . ميان علت تامه و معلولش و نيز دو معلولى كه به يك علت منتهى مىشوند وجوب بالقياس برقرار مىباشد ، يعنى وجود علت در ظرف وجود معلول و نيز وجود معلول در ظرف وجود علت تامه ضرورى مىباشد و نيز وجود يكى از دو معلول يك شىء ثالث ، در ظرف وجود معلول ديگر ، ضرورى و واجب مىباشد . دو امر متضايف نسبت به يكديگر ، وجوب بالقياس دارند . تضايف يكى از اقسام تقابل است ، و متضايفين دو امر وجودى هستند كه تصور هركدام همراه با تصور ديگرى مىباشد و در موضوع واحد و از جهت واحد قابل اجتماع نمىباشند ، گرچه قابل ارتفاع هستند ، مانند : پدرى و فرزندى ، عليت و معلوليت ، برادرى ، محاذات ، بالايى و پايينى . متضايفين از امورى هستند كه گرچه در يك شىء از جهت واحد جمع نمىشوند ولى بدون يكديگر نيز تحققشان محال است . پس اگر يكى از متضايفين موجود باشد ، لزوما ديگرى نيز موجود است . مثلا اگر بالايى